| |
|
|
| |
روزنه اي رو به نور
با مهر تقديم به همه زوجها خصوصا زوجهايي که مدت هاست منتظر فرزند هستند.
چند هفته اي از کنکورم گذشته بود تازه داشتم نفس راحتي مي کشيدم و به کارهايي که مدتها بود دوست داشتم انجام بدهم مي رسيدم، يکي از آن کارها مطالعه و تحقيق روي موضوعات مورد علاقه ام بود نويسندگي ام هم بد نبودگاهي مقالاتم در روزنامه و مجله چاپ مي شد. با توجه به اينکه در خانواده اي فرهنگي رشد کرده ام پدرم استاد دانشگاه و مادرم هم فرهنگي هستند طبيعي است که حال و هواي من هم اينطوري باشد.
خلاصه در همين روزهاي خوش سرو کله يک خواستگار سمج(که براي من نماد پايان روزهاي خوش بود) پيدا شد،با عرض معذرت از همسر عزيزم ، مادرش هر روز با مادرم تماس مي گرفت و مادرم مي گفت: دخترم قصد ازدواج نداره. آخه آخرين کسي که در خانواده ي ما ازدواج کرد خاله ي 28 ساله ام بود که پزشک بودند. خود من تا آن زمان هيچ وقت به طور جدي به ازدواج فکر نکرده بودم و برنامه ام براي ازدواج دهه ي چهارم عمرم بود! آخه مي خواستم بعد از انجام کارهاي اساسي به ازدواج فکر کنم ، يعني بعد از اينکه استاد دانشگاه شدم چند کتاب نوشتم و... آخرش هم ازدواج کنم ! خلاصه بعد از چند روز و چند بار تماس و اصرار مادرش، مادرم قضيه را با پدرم در ميان گذاشت، پدرم وقتي فهميد خنديد چون آن خواستگار سمج شاگرد چند ساله ي خودش بود که خوب مي شناختش. بابا از او تعريف مي کرد و مي گفت جوان خوبيه اهل کاره خوش اخلاق و مومنه تو اين دوره زمونه نمي شه به تحقيق اعتماد کرد .شناخت چند ساله از کسي خيلي مهمه . آن خواستگار سالها بود موقع تصميم گيري هاي مهم مثل انتخاب رشته، شغل و... با پدر مشورت مي کردو سالها بود که پدرم با او آشنا بود. و من وقتي اين حرف ها پيش مي آمد حرس مي خوردم و ناراحت مي شدم . وقتي خبر اين خواستگار خوب! در خانواده پيچيد همه دست به کار شدند تا مرا راضي کنند. مثلا يکي از خاله هايم که مشاور بود با من تماس گرفت و گفت حالا کسي نگفته ازدواج کن ولي يکي دو جلسه با هم حرف بزنيد تا تجربه صحبت با خواستگار را پيدا کني. مادرم هر شب به اصرار از من مي خواست که يک جلسه با او حرف بزنم و اشک مرا در مي آورد.
(چون در صورت ازدواج رويا هايم را بر باد رفته مي ديدم) آخر گفتم يک جلسه حرف مي زنيم خيال همه راحت بشه يک ايرادي ازش پيدا مي کنم و قضيه تمام مي شه.
روز اول قرار گذاشتيم در محل کار مادرم صحبت کرديم او با مادرش و يک دسته گل آمده بود و من چون اصلا قضيه را جدي نگرفته بوم استرس نداشتم و کمي بي رحمانه با او صحبت کردم. وقتي سنش را گفت، گفتم فکر نمي کنيد هفت سال اختلاف سني ، زياده؟!
بعدها به من گفت: اون روز حسابي توي دلش خالي شده بود و شبش گريه کرده بود، البته خواهرش دلداريش داده بود و گفته بود غصه نخور درست مي شه! خلاصه از جلسه اول نتونستم ايرادي کشف کنم! کار به جلسه دوم و سوم و سپس به خواستگاري در منزل کشيد. همش فکر مي کردم يه جوري بهم مي خوره آخرين اميدم جواب آزمايش بود که آنهم بدون مشکل تمام شد و من مات و مبهوت مانده بودم اصلا باورم نمي شه يعني من ... ازدواج کردم!؟ هيچ وقت تعجب همه دوستان و فاميل را در روز عقدم فراموش نمي کنم کسي که اصلا توي اين خط ها نبود از همه اون هايي که خواستگار هاي غير رسمي شون صف کشيده بودند زود تر ازدواج کرد! آنهم با يک پسر خوش تيپ، خوش فکر و خوش اخلاق!
سرتونو درد نيارم اصل داستان از اينجا شروع مي شه يکروز براي نامزدم مشکلي پيدا مي شه و نياز به عمل جراحي فتخ پيدا مي کنه در گيرو دار اين مسئله و آزمايش و ... متوجه شديم مشکل نازايي داره، دکتر بعد از دو بار آزمايش و نمونه برداري آب پاکي را ريخت روي دستمون که بي خودي دنبال دوا درمون نريد که همسر شما جز در يک درصد نازايي غير قابل درمانه!
آن موقع ما عقد دائم نکرده بوديم و اولين فکري که به سرمون زد اين بود که با هم ازدواج نکنيم. طي آن مدت کمي شناخت روي او پيدا کرده بودم و کمي دلبستگي. رفتار صادقانه اش در گيرو دار آزمايش و دکتر برايم قابل تحسين بود. پدر و مادرم وقتي متوجه مشکل او شدند بعد از چند روز سکوت گفتند: ممکنه تو با کس ديگري ازدواج کني که بچه دار بشه ولي با او شاد و خوشبخت نشوي ولي ممکنه با اين فرد ازدواج کني بچه دار نشوي ولي طعم شادي و خوشبختي را در زندگي بچشي بنابراين خوشبختي مهمه نه بچه دار شدن و خلاصه با راهنمايي پدرو مادر خوب تحصيلکرده و خوش فکرم و البته قضا و قدري که خداي خوب مهربان برامون رقم زده بود ما قرار عقد را در روز ميلاد منجي عالم بشريت حضرت صاحب الزمان (عج) گذاشتيم و اين راز را در دلهايمان نگه داشتيم.
در همين ايام جواب کنکور آمد و همسرم با گل براي تبريک به خانه مان آمد او از اينکه همسرش دانشجو شده خوشحال بود. خلاصه روزهاي شيرين عقد يک سال و نيم به طول انجاميد و پس از مراسم ازدواجي خدا پسندانه به خانه بخت رفتيم، زندگي را با خانه و جهيزيه ساده ولي با شادي و خوشبختي آغاز کرديم در طي اين مدت روزهاي سختي را به دليل ورشکستگي همسرم و روزهاي خوبي را به خاطر موفقيت هاي شغلي بعدي او پشت سر گذاشتيم و طي اين مدت تجربه مهمي آموختم اينکه ازدواج خوب نه تنها مانع موفقيت هاي انسان نيست بلکه سوق دهنده به سوي پيشرفت و موفقيت است. در طي اين مدت من خيلي به فکر بچه نبودم شايد هم از اينکه بدون مزاحم! به تحصيل و کارم ادامه مي دهم و آدم موفقي هستم راضي بودم ولي فکر همسرم مشغول بود گاهي شبها از خواب مي پريد و اضطراب داشت و فکر مي کرد ممکن است کانون گرم خانوادگيمان بدون بچه از هم بپاشد ولي من اطمينان داشتم اگر به صلاحمان باشد خداوند در وقت مناسب و هرجور که صلاح بداند به ما بچه مي دهد و اگر صلاحمان نباشد و قرار باشد بچه بدي داشته باشيم که از داشتنش و خواستنش پشيمون شويم پس نداشته باشيم بهتره طي اين مدت سرگرم کار و زندگي بوديم و اصلا دنبال درمان نرفتيم.
يکسال به پايان درسم مانده بود که به دليل زانو درد رفتم از زانويم عکس بيندازم روي در اتاق نوشته بود ورود خانم هاي باردار ممنوع! يک لحظه دلم منقلب شد گفتم نکنه علائم مختصري که دارم نشانه بارداري باشد..؟ فکر کردم چه کار کنم گفتم اگر باردار باشم و بروم به شانسم صدمه زدم اگر هم باردار نبودم با خيال راحت عکس مي اندازم غير از يک آزمايش ساده ضرري نکرده ام. راه افتادم به سمت آزمايشگاه با وجود اينکه 99% مطمئن بودم که باردار نيستم ولي آن لحظه فراموش نشدني را به ياد دارم که حس مي کردم روي ابرها راه مي روم ... راه نه... پرواز مي کنم! و گفتم بارداري چه حس جالبيه ! آزمايش دادم با تب و تاب تا عصر صبر کردم، موقع گرفتن جواب از مسئول آزمايشگاه پرسيدم جواب چيه؟ گفت: بارداري! گفتم شوخي نکن با جديت گفت: کارما شوخي بردار نيست. زانو هايم شل شد افتادم روي صندلي و زدم زير گريه، حالا گريه نکن کي گريه کن. دورم جمع شدند يکي گفت مگه چند تا بچه داري؟ يکي ديگه گفت چرا ناراحت شدي؟ و... و من بعد از چند دقيقه راه افتادم نمي دانستم چه کار کنم يعني چند وقته که باردارم؟ رفتم مطب يک ماما، قضيه را با بغض برايش توضيح دادم او گفت اين گريه ها براي ما شيرينه و برايم سونو گرافي نوشت تا از سلامت و سن بارداري مطمئن شود. به خانه آمدم و نمي دانستم اين خبر را چطوري به همسرم بگويم که هيجان زده نشود در ضمن خودم هنوز مطمئن نبودم. به هر ترتيب تا آخر شب کم کم متوجه شد و اصرار که همين فردا صبح برويم سونو گرافي، صبح نگران بودم اگر جواب آزمايش اشتباه بوده باشد چي؟ براي آرامشم قرآن را باز کردم ابتداي سوره ي مومنون آمد درباره ي معجزه ي خلقت و آفرينش انسان بود. اشک از چشمانم جاري شد و دلم مطمئن شد. از خواهرم خواستم همراهمان بيايد و از سونو گرافي و شنيدن خبر بارداري توسط همسرم فيلم بگيرد. خلاصه وارد مطب شدم و منتظر که سونوگرافيست چه مي گويد و اين لحظات چقدر کند مي گذشت انگار چند ساعت طول کشيد تا دستگاه تصوير را نشان دهد و من زيباترين صحنه ي عمرم را ديدم دست کوچکش را بالا و پايين برد انگار براي من دست تکان مي داد
خواهرم از اين لحظه هاي قشنگ فيلم برداري کرد و همسرم که خبر را شنيد گريه ي شادي سر داد! جالب اينجا بود که قلب جنين مي تپيد و من دوازده هفته باردار بودم و خوشبختانه جنين سالم بود و همه چيز مرتب و تازه متوجه شده بودم که مادر شدم از آن روز زندگي ما رنگ و بويي ديگر گرفت وقتي به همسرم تلفن ميزدم مي گفتم چطوري پدر؟ و او مي گفت شما چطوري مامان چيزي نمي خواي برات بگيرم؟ و از اين که اين لغات آسماني را بهم پاس مي داديم خوشحال بوديم. خانم دکتر با تجربه و مومني پيدا کريم. وقتي آزمايش هايمان را ديد بزرگ روي پرونده مشکل ناباروريمان نوشت و گفت اين بچه gold baby است و به شوخي مي گفت اين بچه را خدا داد بايد اسمش را بگذاريد خدا داد. هر وقت صداي قلبش را مي شنيد به دستيارش مي گفت: ببين اينها با وجود ... بچه دار شدند و اضافه ميکرد:
خدا کشتي آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد
معني اين شعر را هم مي گفت: اگر خدا چيزي را بخواهد هيچ چيز نمي تواند مانع خواست او شود.
آزمايشي براي همسرم نوشت تا بفهمد علت بارداري با وجود مشکل ناباروري چه بوده، در آزمايش مشکل کمي حل شده ولي نه آنقدر که به طور طبيعي بارداري صورت بگيرد و اين در حالي بود که ما حتي يک بار هم براي درمان مراجعه نکرده بوديم، خدا را صدها بار شکر به خاطر الطافش.
خلاصه چون اصلا آمادگي بارداري نداشتم خودم را بستم به کتاب و مطالعه و کسب تجربه متاسفانه آن زمان دوره هاي آمادگي براي زايمان نبود ولي من از روي کتاب ورزش هارا انجام مي دادم و به مراقبت هاي اين دوران آشنا بودم بطوري که گاهي دکترم مي پرسيد شما خودت دکتري؟
کم کم به زمان زايمان نزديک مي شدم و در اين فکر که زايمان طبيعي کنم يا سزارين؟ پدر و مادرم طبق معمول مرا خوب راهنمايي کردند پدرم يک بار در يک جلسه به من گفت هر چيزي طبيعيش بهتره خودم هم خيلي فکر کردم همه اطرافيانم سزارين را انتخاب کرده بودند. پيش خودم گفتم اگر سزارين کنم دفعه بعد هم بايد سزارين شوم و نمي توانم زايمان طبيعي را تجربه کنم و خيلي حيفه که يک زن بارها تجربه زايمان را از افرا ديگر بشنوه ولي خودش تجربه نکنه. بار اول طبيعي زايمان مي کنم تازه با وجود اين همه امکانات و... نميذارن بهم سخت بگذره. البته آنوقت مطالبي که الان راجع به انواع زايمان و عوارض و فوايد هر کدام مي دانم نمي دانستم ولي خدا را شکر تصميم درستي گرفتم. پزشکم گفت چون بچه شما مهمه اگر زايمانت خوب بود طبيعي زايمان کن ولي اگر حتي متوسط بود نمي توانيم ريسک کنيم. و من دست به دامن خدا و ائمه شدم که زايمان خوبي داشته باشم.
کم کم به زمان زايمان نزديک مي شدم و در اين فکر که زايمان طبيعي کنم يا سزارين؟ پدر و مادرم طبق معمول مرا خوب راهنمايي کردند پدرم يک بار در يک جلسه به من گفت هر چيزي طبيعيش بهتره خودم هم خيلي فکر کردم همه اطرافيانم سزارين را انتخاب کرده بودند. پيش خودم گفتم اگر سزارين کنم دفعه بعد هم بايد سزارين شوم و نمي توانم زايمان طبيعي را تجربه کنم و خيلي حيفه که يک زن بارها تجربه زايمان را از افرا ديگر بشنوه ولي خودش تجربه نکنه. بار اول طبيعي زايمان مي کنم تازه با وجود اين همه امکانات و... نميذارن بهم سخت بگذره. البته آنوقت مطالبي که الان راجع به انواع زايمان و عوارض و فوايد هر کدام مي دانم نمي دانستم ولي خدا را شکر تصميم درستي گرفتم. پزشکم گفت چون بچه شما مهمه اگر زايمانت خوب بود طبيعي زايمان کن ولي اگر حتي متوسط بود نمي توانيم ريسک کنيم. و من دست به دامن خدا و ائمه شدم که زايمان خوبي داشته باشم.
اگر بارداري را تجربه کرده باشيد مي دانيد چه مي گويم روزهاي آخر مخلوطي از کمي ترس هيجان، شادي، ابهام و عجله است. خلاصه دکتر در معاينات ماه آخر خبر خوبي داد، اينکه مي تواني زايمان طبيعي بکني و آمادگي ات خوب است. سي و نه هفتگه بودم، نيمه شب پنج شنبه، 5 محرم بود که دردم شروع شد صبح زود به بيمارستان رفتم و 10 صبح بچه به سلامتي به دنيا آمد آنقدر سريع که همه از زايمان خوبم تعجب کرده بودند و من نتيجه توکل به خدا توسل به اهل بيت، نرمش ها و رسيدگي هايم را لمس کردم. فرزندم به دنيا آمد، عجب معجزه ايست اين معجزه تولد لحظه اي قبل بچه در درون تو و اينک روي سينه تو ...و تو با تمام وجود در معجزه خلقت و آفرينش و تولد شرکت ميکني... . دکتر با صداي بلند اذان و اقامه را مي گفت و در آن لحظات غير از عطر خدا عطر ديگري نيست. اکنون که هشت سال از آن واقعه جالب ميگذرد خدا را شکر ميکنم که مرا در معجزه خلقت و تولد شرکت داد. و مرا توفيق داد ، که اين تجربه جالب و شگفتي را درک کنم. و واقعأ مادر شوم و فرزندم را در دقايق پر از استرس تولد رها نکنم. او را در آغوش بگيرم، حمايت کنم، و ورود او را به جهان خوشامد گويم و خود را با لفظ مامان به او معرفي کنم!
پسرم در دومين سالگرد ازدواجمان هنگاميکه من 21 ساله بودم به دنيا آمد. و برگي نو از زندگي ما آغاز شد. خوشبختانه تولدش اواخر اسفند ماه بود و من توانستم چند هفته اي را در خانه استراحت کنم و به دانشگاه نروم. بعد هم با کمک خانواده به درسم را ادامه دادم عکس فارغ التحصيليم را با فرزندم در حاليکه دو ماهه و در آغوشم بود انداختم و از اينکه اين دو کار خطير را با هم به پايان رسانده بودم خوشحال بودم.
به هر حال مثل هر مادر کم تجربه اي گاهي نمي دانستم چکار کنم ولي به لطف خدا و راهنمايي اطرافيان بچه داري مي کردم فرزندم يکساله شده بود. درسم تمام شده بود و همه چيز رو به راه بود فقط مدتي بود احساس چاق شدن پايين شکمم را داشتم!پيش خودم گفتم معجزه که براي خدا کاري نداره اگر يک بار شده باز هم مي تواند باشد. رفتم پيش دکترم و گفتم شک دارم که حامله باشم! سوالاتي پرسيد و نگاهي به پرونده ام کرد که مشکلات ناباروري را بزرگ روي آن نوشته بود و گفت بعيده، برو بخواب سونو گرافي کنم و اين دقايق نيز چه کند گذشتند تا اينکه دکتر با هيجان گفت: واي يک جنينه قلبش هم ميزنه.!
-يعني چي خانم دکتر؟
-يعني چهارده هفته ات است.
-عجب خداي من بدون اينکه يک قرص بخورم و حتي يک بار دکتر برويم. خداوند به ما دوباره عنايت کرد ما را از نعمت پدرو مادر شدن بهرمند کرد. خلاصه من و همسرم خيلي خوشحال شديم البته بعضي از اطرافيان از اينکه بچه ي اولمان (به قول آنها)هنوز بچه است و نياز به رسيدگي دارد خيلي خوشحال نشدند حتي مادرم که از مشکل ناباروري ما خبر داشت ولي به هر حال من مي دانستم هر اتفاقي مصلحتي هست که ما بي خبريم و تصميم گرفتم از شنيدن اين بارداري هم شاد شوم تا حتي در اين امر به ظاهر جزئي بين بچه هايمان عدالت را بر قرار کرده باشيم .
بارداري در مهر ماه روز هاي سختي بود خيلي ضعيف شده بودم بچه يک سال و نيمه ام در اوج فعاليت بود و نياز به رسيدگي داشت و من آنقدر ضعيف شده بودم که توانايي ايستادن و غذا پختن را نداشتم شايد رسيدگي هايم در بارداري دوم بخاطر و شرايطم کمتر شد و شايد به خاطر همين کمي زايمانم متفاوت از دفعه قبل بود. به هر حال پسر دوم روز نوزدهم ماه مباک رمضان به صورت طبيعي به دنيا آمد و باز هم عجب معجزه اي است اين مجزه تولد! فرشته اي پاک از عالم بالا که تو خود او را به دنيا مي آوري! و مسئول پرورش و خوشبختي او هستي.
اين بار با تجربه تر شده بودم و توانستم فرزند دوم را تا شش ماهگي با شير مادر تغذيه کنم ، و از اين بابت خيلي خوش حالم و اثرات آن را اکنون مشاهده ميکنم که او هفت ساله است به خوبي ميبينم به هر حال بزرگ کردن دو پسر بچه هم شيريني هايي دارد و هم سختي هايي که بسته به اين که نيمه پر ليوان را ببيني را نيمه خالي شيرين ياسخت به نظر ميرسد. آن ها هنگامي که 4 , 6 ساله بودند با هم به مهد ميرفتند و من خيالم راحت بود که با هم هستند و مراقب هم حتي چون مهد به ما نزديک بود و محيط امن، خودشان مي روتند و برمي گشتند. در خانه هم با هم سرگرم هستند،و احساس تنهايي نمي کنند به علاوه وقتي تجربه ي مادري نزديک بهم باشد تجربيات هم فراموش نمي شود و بچه داري راحت تر مي شود.
اکنون من 29 ساله هستم و مادر سه پسر 8 و6,5 و3 ساله و براي فرزند چهارم هم خودم را آماده کرده ام زيرا عقيده دارم براي خانواده ي شاد و موفق و خوشبخت 3بچه کافي نيست و آنان مي توانند انسانهاي بيشتري را در خوشبختي خود سهيم کنند چون جامعه نيازمند انسانهاي متعهد و موفقي است که در خانواده هاي صميمي و شاد و خلاق رشد کرده اند.
آرزويم اين است که همه ي مادران سرزمينم با آگاهي و شادي مادر شوند و واقعا مادري کنند. قدر اين نعمت بزرگ را بدانيد و زوجهاي فعلا نابارور اميدشان را هرگز از دست ندهند و بدانند تاريک ترين لحظه ، لحظه ي قبل از طلوع خورشيد است و هرکه از رحمت خدا نوميد شود زندگي را باخته است. زندگي فقط در بچه دار شدن خلاصه نمي شود از جنبه هاي ديگر زندگيشان لذت ببرند و نعمت هاي فراواني را که خدا به آنها داده شکر گويند و اصلاح روش هاي زندگي، تغذيه و طب سنتي را جدي بگيرند و به خاطر بچه دار نشدن خودشان را به هر آب و آتشي نزنند که براي سلامتيشان خطر ساز است.
سه سال پيش که بارداري سومم رخ داد توانستم از امکانات که براي مادران باردار است استفاده کنم و در دوره آمادگي براي زايمان خانمهاي باردار دکتر روستا شرکت کنم و با وجود 2 تجربه ي قبلي و مطالعاتم از اين دوره به خوبي استفاده کردم.
عزيزان اکنون من که گمان مي کردم ازدواج و مادر شدن مانعي براي پيشرفت و تحصيل است متوجه حقايق مهمتري شدم و آن اينکه در دنيا تجاربي وجود دارد که در هيچ کتاب و مدرک و دانشگاهي يافت نمي شود، کمالي وجود درد که جز در ازدواج نمي توان به آن رسيد و در شيريني مادر شدن بهترين فرصت براي خودشناسي و خداشناسي است(به شرط اينکه همراه اشتغالات فکري نباشد).
10 سال از ازدواجم مي گذرد خدا را شکر مي کنم تجربه ازدواج با معيارهاي صحيح تجربه، سه بار مادر شدن در جواني و پرورش فرزندانم را به سلامتي طي کرده ام و به موقع براي ادامه تحصيل و کارخودم را آماده مي کنم و اصلا احساس نميکنم از کساني که ازدواج نکرده اند ولي فوق ليسانس گرفته اند و شاغل اند و زبان سوم و چهارم و... آموخته اند عقب هستم. چيزهايي که در طي اين مدت بدست آوردم بسي با ارزش تر از آنچه ارزشمند مي دانستمشان هستند. فکر مي کنم هميشه براي تحصيل، کار، تفريح، پول در آوردن و... وقت هست ولي براي مادر شدن و پرورش فرزند بايد حوصله شادي و جواني داشت. اکنون با توجه به دوره هايي که راجع به بارداري و شير مادر)در انجمن شير مادر( گذرانده ام مفتخرم بعنوان يک مادر شاد و موفق ايراني از ديدگاه يک مادر و نه پزشک و ماما و... طي دوره هايي تجربياتم را در اختيار مادران جوان قرار دهم تا آنان با صدمات کمتر و آگاهي و شور و نشاط بيشتري مادري را تجربه کنند و لحظه به لحظه آنرا زندگي کنند و از آن لذت ببرند.
همواره پدر و مادرم را که راهنمايان و مشاوران خوبي برايم هستند و پزشک خوبم سرکار خانم دکتر طاهره لباف که مرا از زايمان طبيعي محروم نکرد و همه ي کساني را که در امر بارداري و زايمان و تربيت فرزند ياري کردند از جمله خانم فيروزه روستا تشکر کرده و دعاگويشان هستم.
به اميد روزي که مدال درخشنده ي مادري در گريبان مادرانمان بيش از افتخارات مادري نمود کند و مادران ما بيش از گذشته به مادري خود مباهات کنند و با افتخار و آگاهي فرزنداني متعهد و شاد و خلاق و منتظر بپرورند.
مشتاق دريافت نظرات شما هستم
مهتاب دلفروز
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|